X
تبلیغات
درد و دل با خدا
درد و دل با خدا

...و خدایی که در این نزدیکی است.

گاه می اندیشم...

چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم

همین مرا بس که کوچه ای باشد و باران..

و  خدایی  که زلال تر از باران است.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط نفس آخر|

خداوندا


مرایاری ده تا قبل از اینکه


درمورد راه رفتن کسی


قضاوت کنم


قدری با کفشهای او


راه بروم

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط نفس آخر|


نگران چی هستی..؟


گاهی  خدا   درها و پنجره ها را قفل میکنه..


زیباست اگر فکر کنی بیرون طوفانه


و


خدا


میخواد از تو محافظت کنه.


پس بخند.


نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط نفس آخر|


خدایا...!


هربار که تو را یاد میکنم


گم میشود تکه ای از من...


در من.


همین روز هاست  که تمام شوم.


نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط نفس آخر|


کوچه ها و مغازه ها را بلد شدم.


رنگهای چراغ قرمز را ...


حتی جدول ضرب را.


و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم


اما گاهی میان آدم ها گم میشوم


خدایا...


آدمها را بلد نیستم.!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط نفس آخر|

11ماه گذشت


بعضیها دلشون شکست...


بعضیها دل شکوندن...


خیلیها عاشق شدن ...و



خیلیها تنها...



خیلیها از بینمون رفتن و



خیلیها بینمون اومدن...



گریه کردیمو خندیدیم



سال 91 برخلاف آرزوهامون گذشت..


خدا را سپاس که هنوز هستیم و نفس عشق میکشیم


خدایا به برکت نام اعظمت سال نود و دو را آغاز میکنیم



بسم الله الرحمن الرحیم



سال نو پیشاپیش مبارک

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط نفس آخر|

امشب خسته تر از هرشبم




کاش میشد گوشه ای نوشت:



خدایا



خیلی خسته ام...



فردا صبح بیدارم نکن.


نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط نفس آخر|


تا خدا بنده نواز است


به خلقتش چه نیاز؟؟؟


میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم


نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط نفس آخر|


مسکینی دیدم با کفش پاره


شکر میکرد خدا را...


گفتم که کفش پاره شکر خدا ندارد،


گفتا یکی شکر میکرد


دیدم که پا ندارد



نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط نفس آخر|


نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت.


مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت


و به خدا گفت:


گاهی یادم میرود که هستی


کاش بیشتر نسیم می وزید...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط نفس آخر|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت